تبليغاتX
دست نوشته های شیما تقیانپور
























دست نوشته های شیما تقیانپور

به مناسبت روززن

 

آی خانم برو٬بیا٬بردار٬دستهایم ترک نشان شده اند

خسته ام ازخودم ٬ازاین تکرار٬اشکهایم چه بی امان شده اند

همه جاگفته اندروز زن است وزنان نام دیگری دار ند

نامشان درد٬رنج٬غربت ٬کوچ٬خسته ازدست این وآن شده اند

 رادیوگفت روز زن شده است٬پس چراخنده ام گرفته رفیق

روز زن نیست روزغربت ماست٬زخم هامان نمک نشان شده اند

تونبایدبلندگریه کنی٬تونباید......نخندکاربدی است

تونبایدبلند...حتی ...فکر٬وزنان هم چه بی زبان شده اند

می نشینم دوباره بنویسم وصدایی که بازمیگوید

آی خانم ...برو٬بیا٬بردار٬دست هایم ترک نشان شده اند

نوشته شده در 90/03/07ساعت 9:38 توسط شیما تقیانپور| |

چقدرمثل دل من غریب وتنهایی

از ابتدای کدامین ستار ه می آیی

وبادمی وزدآنجامیان گیسویت

چقدرپاک ونجیبی گیاه صحرایی

این دوبیت ازغزلی بودکه سالهاقبل برای (فرشته رجبی)سروده بودم و......

امروزهفت روز است که اونیست ومن هنوز در بهت وحیرتم آنقدر که نمی توانم حتی اشکی بریزم ودلتنگم به اندازه تمام ابرهای بی باران وبغض کرده دنیاوچه تلخ است زمزمه غزلی عاشقانه بی حضوردختر عشق وآتش....

نوشته شده در 89/12/05ساعت 11:10 توسط شیما تقیانپور| |

لبریزازگل پینه وغربت دردستهایش مردسیبی داشت

بعد ازهجوم صاعقه حتاچشمان اوعطرنجیبی داشت

              **************

لبخندمی زددخترش دیشب ٬درخواب حتماباعروسکها

لبخندهای صورتی رنگش انگاریک رنگ عجیبی داشت

(باباچرااین توپها....)...لرزیدبغضی میان خالی دستش

سیب است اینهادخترم اما...بغض گلوگیرغریبی داشت

چنداست آقاسیب های ریز؟دندان طلای سایه هاخندید

قابل ندارد!!!حرفش اماسخت رنگ شب وآدم فریبی داشت

               ***************

دستان اولرزیدوآتش شدسیبی میان دستهایش بود

بعدازهجوم صاعقه حتاچشمان اوعطرنجیبی داشت

نوشته شده در 87/10/01ساعت 19:48 توسط شیما تقیانپور| |

فرداگزینش دارم

بایدنامت را

       کنیه ات را

ونه عشقت راحفظ کنم

اماتو باورنکن مادروغ می گوییم که در انتظار توییم

نوشته شده در 87/05/29ساعت 10:55 توسط شیما تقیانپور| |

گنجشک های چشم توچندی است رفته اندازپشت بام برفی احساس های من

چیزی نمانده است به جزچندشاخه ی خشکیده ازتمامی آن یاس های من

دل می کنم زبودن تو٬خاطرات تو٬دل می کنم زهرچه که ازتوست یادگار

مانندتوکه دل زهمه چیزکندی وزخمی زدی به شانه احساس های من

بااین شب خمیده چگونه سحرکنم ٬بگذارخاطرات پریشان ترم کنند

یک خوشه گندم است که بربادمی روداین خاطرات زخمی واین داس های من

یخ می زنم دراین شب پراضطراب وتلخ٬یخ می زنم شبیه گلی درهجوم برف

گنجشک های چشم توچندی اس رفته اندازپشت بام برفی احساس های من

نوشته شده در 86/12/14ساعت 19:12 توسط شیما تقیانپور| |

زمین تابیکران درخون ٬تمام آسمان آتش

ودشتی زیرپای شب درآن صدکهکشان آتش

زمین وآسمان درهم گره خوردندوپیچیدند

که برپاکرده ای صدهاهزارآتشفشان آتش

سرت برنیزه هارویید٬خواندی یک غزل گل را

سراسرعشق وآیینه بمان درخون بخوان آتش

به طوفان می زنی هرشب توهفتادودوکشتی را

میان بادمی رقصدفقط یک بادبان ٬آتش

دوبال سرخ روییدندجای دستهای سبز

کنارعلقمه جاماندصدهاآسمان آتش

غریبی خیمه زد بردشت وزینب این سوی میدان

برادرآن طرف مانده ودشتی درمیان آتش

نوشته شده در 86/11/01ساعت 8:7 توسط شیما تقیانپور| |

برجاده هاجاماندجاپایی خیالی

کی می رسدازراه؟فردایی خیالی ؟!

رگبارآمدعشق راازکوچه هاشست

این کوچه هاماندندوغوغایی خیالی

چشمانشان رامفت می بازندآنها

دربازی گیسوی زیبایی خیالی

زنهای شب باادعایی مریمانه

 هرصبح می زایندعیسایی خیالی

یوسف گنهکاراست ازچشمش بپرسید

تهمت فقط سهم زلیخایی خیالی؟!

آه این صدای صوت داووداست آیا

نه سایه هاخواندندبانایی خیالی

تندیسی ازتنهایی اندومرگ وغربت

یخ بستگان سوزسرمایی خیالی

باجاده هادرجای خودباسردویدند

برجاده هاجامانده جاپایی خیالی 

نوشته شده در 86/08/29ساعت 7:56 توسط شیما تقیانپور| |

ازرفتنت دهان همه باز......

انگارگفته بودند٬٬

پرواز!

پرواز!

دکترقیصراین پورهم آسمانی شد

 

نوشته شده در 86/08/08ساعت 19:49 توسط شیما تقیانپور| |

روح ظریف آینه ها٬دستهای  سنگ

برشانه های آینه هاردپای سنگ

دستان توکجاست برویاندم به عشق

حس می کنم که له شده ام زیرپای سنگ

درآینه چه سخت به خود می رسم ٬چه سخت

پژواک تلخکام صداها٬صدای سنگ

انگارمن درآخرخودگام می زنم

درهییت جنون خودم ٬ابتدای سنگ

آوازدرمیان گلویم شکسته است

هرگزنخوانده است دل من برای سنگ

حالاکه خوانده ام به صدای سکوت تو

برشانه های آینه ام مانده جای سنگ

باوحشتی غریب به تکرارمی رسد

درچشم های آینه هادستهای سنگ

نوشته شده در 86/08/03ساعت 8:52 توسط شیما تقیانپور| |

دوباره یادتووآن نگاه وآن لبخند

مرابزن به جنون همیشگی پیوند

هنوزمثل همیشه درانتظارتوام

همیشه عقربه هاروی ساعت پنجند

نگاه ثابت تقویم وآرزویی دور

همیشه روزسه شنبه است هشتم اسفند

وشعرهای زیادی .....نه ٬وقت می گذرد

خلاصه تربنویسم به خوبیت سوگند

قسم به آینه های امامزاده محمد

که ازضریح نگاهت نمی توان دل کند

نوشته شده در 86/06/12ساعت 21:25 توسط شیما تقیانپور| |

Design By : Night Melody